تبليغاتX



چی میشد مثل شلمچه دل من رنگ جنون بود ____ مثل یاران خمینی (ره) ذکر من خدا خدا بود

حزب الله


فاطمه رجبي هستم، روحاني‌زاده‌اي داراي فرهنگ روحاني، نه شاهدخت فائزه، نه شاهدخت فاطمه هاشمي كه بنا بر خاطرات هاشمي رفسنجاني، در سال‌هاي بحراني كشور، يا در «آبعلي» به تفريح سرگرم، يا به «اسب‌سواري» مشغول و نه آقازاده‌هاي ديگري كه سي‌سال خوردند و خوابيدند، مدرك رانتي گرفتند، به استادي دانشگاه رسيدند و در آلمان و... بي‌درد و دور از انسانيت لميدند و امروز سر از فساد موسوي در آورده و به براندازي همت گماردند.


سي‌سال است در همه رويارويي‌ها با دشمنان اسلام و انقلاب شركت دارم، به همين جهت به صراحت مي‌گويم، بني‌صدر به اين ننگيني نبود. به بني‌صدر رأي ندادم، همانگونه كه به هاشمي در دو دوره راي ندادم و صدالبته به خاتمي راي ندادم. اما در مبارزات عليه قانون‌شكني‌هاي بني‌صدر همواره شركت داشتم. برخلاف آقايان و آقازاده‌هايي كه آن روزها در مجلس، خانه و يا مسافرت سر آسوده بر زمين داشتند و گاه ايادي‌شان را به ميدان مي‌فرستادند.


در 14‌اسفند، عليه بني‌صدر حاضر بودم. اما امروز در بازخواني گذشته مي‌توانم بگويم: افرادي قدرت‌طلب، زورگو، خودمحور و خودكامه چون هاشمي، موسوي و مهاجري، با تحركات در حزب و روزنامه جمهوري، بني‌صدر را به وابستگي به منافقين، هل دادند. هرگز عضو حزب جمهوري نبودم، زيرا اصولا حزب‌گرايي را ديكتاتوري قدرت‌طلبانه و بنيادي فاسد، دانسته و مي‌دانم.

اما خيلي مسايل ديده و مي‌دانم. با شناخت همين مسايل است، كه ديدن بني‌صدر در صف هاشمي براي آينده، در امروز امري عجيب برايم نيست. براي دفاع از اسلام و انقلاب، مستقل و آگاه مبارزه كردم، همانگونه كه امروز در برابر ديكتاتوري هاشمي و مسايل خانواده او، و محاربه موسوي و آنها ايستاده‌ام. بني‌صدر آن گونه كه امروز موسوي محاربه عليه نظام اسلامي را عهده‌دار گرديده، وارد ميدان نشد، او بسيار كمتر و رقيق‌تر از موسوي قانون‌ستيز، ديكتاتور و خودكامه بود، به قانون پشت كرد، اما با تنبيه امام رويارو شد، دفتر و دستك ايجاد نمود، اما عامل كشتار و آتش‌زدن و تخريب شهر نگرديد. 14 اسفند يك كودتاي ملي‌گرايانه از نوع امريكايي عليه ملت بود. سخنرانش بني‌صدر و من در آنجا عليه او. دستور حمله به حزب‌الله را داد. اما در حد ضرب و شتم و ادب كردن مدافعان نظام اسلامي!!

نه مانند اوباش حامي موسوي قتل و تخريب و به آتش‌كشيدن. بني‌صدر هرگز مثل موسوي پيشاپيش خيل هواداران راه نيفتاد و همسرش هرگز عهده‌دار شورش عليه كشور و مردم نشد. هر چند هادي غفاري اين اصلاح‌طلب امروز در 25‌خرداد‌60، اعلان نمود همسر بني‌صدر را دستگير كرده است، اما علامتي از شورش‌گري آن زن منتشر نگرديد. درست بر خلاف زهرا رهنورد كه يا در تلويزيون بي‌بي‌سي فرمان شورش مي‌دهد و يا در جمع دانشجويان آشوب‌هاي خياباني را امر به استمرار مي‌كند و فائزه هاشمي و عفت مرعشي كه سردسته مهاجمين به اموال و جان‌هاي مردم گرديده‌اند. بني‌صدر با اطلاعيه‌هاي پي در پي سردمدار آدم‌كشي نشد، و مانند موسوي براي به دست آوردن زورگويانه آراي ناداشته جنگ راه نيانداخت.

او همسرش را در ميان فوج مردان، ابزار راي‌آوري نكرد، درست بر خلاف موسوي. بني‌صدر شرم و حيا داشت، ادب داشت، و از مافياگران نبود، و به قانون تمكيني كمرنگ داشت، شايد اگر آن روز هاشمي، راس هميشه دسيسه‌هاي سياسي و موسوي مسوول سياسي حزب جمهوري، و مهاجري دست‌اندركاران روزنامه جمهوري، بني‌صدر را در تنگنا قرار نمي‌دادند، او به منافقين نمي‌پيوست. چرا كه امام با وي مداراي بسيار نمود.


جنايات آدم‌كشي آن دوران را منافقين انجام دادند، امروز سازمان نامشروع مجاهدين كه پرونده دخالتشان در انفجار نخست‌وزيري از منظر شهيد لاجوردي همچنان باز است، و عطريان‌فر كه رفيق و فراري‌دهنده يكي از آن عناصر است، پشت سر موسوي و مشوق او هستند. از اين رو، مردم براي جان «احمدي‌نژاد» نگرانند.


هاشمي با فرزندان، خويشان و انبار ثروت، پشت سر موسوي، و همين نكته كافي است تا موسوي را عملا از بني‌صدر با كارنامه‌اي نامطلوب‌تر بنماياند. بني‌صدر رئيس‌جمهور قانوني داراي يازده ميليون راي واقعي مردم بود، كه حدود پانزده سال بعد، هاشمي تنها به كسب ده ميليون آن آرا موفق شد. اما موسوي نامزد شكست‌خورده‌اي است كه با هزينه سرسام‌آور تبليغاتي ساختارشكني‌هاي سياسي فرهنگي و اجيركردن اراذل و اوباش توانست كمي بيشتر از آراي سي‌سال پيش بني‌صدر را به خود اختصاص دهد. و بالاخره امريكا و اسرائيل، پشت سر موسوي قرار گرفته‌اند و بني‌صدر آن دوران حداقل به اين شدت حمايت نمي‌شد.


موسوي امروز سردمدار معركه‌اي است، مانند احزاب منافقين، كومله و دموكرات، والسلام.



============================================================


متن نامه اميرحسين فردي به محسن مخملباف


«پارسال وقتي همكارانم در تحريريه كيهان بچه ها، عكس تو را كه در جشنواره كن انداخته بودي نشانم دادند، اول نشناختمت، بعد هم كه شناختم، خنده ام گرفت و بي اختيار به پشتي صندلي تكيه دادم و بهشان گفتم: «ا... اين كه محسن خودمان است، چرا اين ريختي شده؟» پاپيوني به قاعده گندگي يك مشت چسبانده بودي بيخ سيبك گلويت! اول فكر كردم مي خواهي در يك فيلم كمدي فرانسوي بازي كني كه آن قدر خنده دار شدي، مثلاً مثل مرحوم لوئي دوفونس. اما ديدم، نه خيلي خودت را گرفته اي و اصلاً دوست نداري مضحك و خنده دار باشي، سخت به دنبال تشخص و ابهت هستي. راستش، آن كت و شلوار مشكي، پيراهن سفيد و پاپيون سياه، به تنت زار مي زدند، شده بودي عين آن داماد دهاتي هايي كه شب عروسي ناچار كراوات مي زنند و موقع راه رفتن دست راستشان با پاي راستشان بالا مي آيد و دست چپشان با پاي چپ و موجب خنده و انبساط خاطر خانم ها و آقايان مي شوند. تو هم يك همچين موجودي شده بودي، مضحك قلموي قابل ترحم!

ظاهراً در حاشيه آن جشنواره جسارت هايي عليه ملت ايران كرده بودي، مثلاً اين كه مردم ايران خواب هايشان هم ايدئولوژيك است، آنها عقب مانده هستند و از اين قسم پرت و پلاها كه به قول معروف مرغ پخته روي برنج هم از اين افاضات بامزه تو خنده اش مي گيرد. ياد حرفي افتادم كه پس از يك شب خوابيدن در خانه ما اين طرف و آن طرف گفته بودي كه تو خانه فلاني موقع خوابيدن بايد نوك دماغ آدم رو به سقف اتاق باشد. واقعاً اين جوري بود كه تو رفتي اين طرف و آن طرف چو انداختي و به گوش من هم رسيد؟ خوب است اين را هم بشنوي كه هنوز هم بوي گند آن كفش هاي پت و پهن كهنه و جوراب هاي پاره پوره و كثيفت كه ماه به ماه نمي شستي، توي خانه ما مانده است. مثل اين كه اصلاً مشرب تو اين است كه پشت سر ميزبان بروي حرف بزني و لودگي كني. كاري كه الان داري با ملت ايران مي كني و تصويري وارونه و مشوه، از اين ملت رشيد و نجيب به چپاولگران و آدم كشان غربي مي دهي. مگر نه اين كه تو با پول و امكانات همين مردمي كه حالا بدشان را مي گويي به همه چيز رسيدي؟ جوانمردي و لوطي گري هم خوب چيزي است كه تو خيلي از آنها بي بهره اي. شايد بگويي كه من به خاطر همين مردم دست به آژان كشي زدم و افتادم زندان شاه و لقب چريك نوجوان را بهم دادند، حالا اين حق من است كه از مردم طلب كار باشم. محسن، خودت را گول نزن، فريب حرف هاي بامزه خودت را نخور. يادت هست مي گفتي: من مثل يك اسب درشگه اي هستم كه از دو طرف بغل چشم هايش را گرفته اند تا فقط جلوي رويش را ببيند و راهش را برود. تو واقعاً همين طور شدي، افسارت را دادي به دست درشگه چي، تا شلاق به كپل هايت بزند و تو را هر جا خواست ببرد. مسافر كشي كند و تو دلت به اين خوش باشد كه بدون توجه به اطرافت داري مي تازي و به اهدافت نزديك مي شوي! كدام هدف؟ آخر سر كه كمرت تاب برداشت، درشگه چي بازت مي كند و مي اندازدت جلوي سگ ها.

بگذريم. خيلي حرف ها دارم كه اگر لازم شد مي زنم. گفتم كه همكارانم عكس پاپيون دارت را نشانم دادند تا من عصباني بشوم، امانه تنها عصباني نشدم، بلكه خنده ام هم گرفت. مي داني چرا؟ براي اين كه هيچ وقت نتوانستم تو را جدي بگيرم، چه آن زمان كه جماعتي پشت سرت راه مي افتادند و هي برادر مخملباف، برادر مخملباف بهت مي گفتند، و نه حالا كه شده اي موسيو مخملباف. تو هيچ كدام از اين ها نيستي، تو فقط محسني، محسن مخملباف. با تمام جيغ و دادهايت، اين در و آن در زدن هايت، آوارگي هايت، در به دري هايت، تو همان يهودي سرگرداني هستي كه ناگزير بايد به ارض موعودت بروي و كنار دست قصابان اسرائيلي پادويي كني و برايشان حرف هاي بامزه بزني و يا به تعبير ضد انقلابيون سلف، محمل ببافي، چيزي بالاتر اين نيستي. من نمي دانم تو اين همه كينه را از كجا آوردي، نه كه حالا اين طور باشي، اوائل دهه 60 هم، همين بودي. يادت هست آن خانواده باغبان را كه گوشه حياط حوزه هنري زندگي مي كردند، چه طور از آنجا بيرون ريختي و هيچ از خودت نپرسيدي كه آنها چه وضعي خواهند داشت، چه بر سرشان مي آيد؟ جرمشان چه بود؟ كجا رفتند، چه شدند؟ و يا با موتور تو خيابان هاي تهران راه مي افتادي تا عناصر فراري سازمان مجاهدين خلق را شناسايي و معرفي كني، مي گفتي من تو زندان با اين ها بودم و مي شناسمشان. شده بودي شكارچي گراز. دنبال مسعود رجوي مي گشتي، حالا خوب تو فرانسه به هم رسيديد! بازي روزگار را مي بيني؟ تو و مسعود رجوي، به هم پيوند خورديد! آن هم احتمالاً تو پاريس! فكرش را مي كردي؟ كارت به اينجاها بكشد؟ رجوي كه هيچ، تو حيثيتت را با سلطنت طلب ها، چريك هاي فدايي زهوار در رفته، همجنس بازها، قوادها، دزدهاي فراري از ايران، گره زدي، تو فكر مي كني مخالفان انقلاب اسلامي غير از اين ها هستند؟ تو وسط اين آدم هاي عوضي چه كار مي كني؟ جاي تو آنجاست؟ راستي از ابوالحسن خان بني صدر چه خبر، بد نيست با مسعود رجوي سري هم به آن رئيس جمهور سابق و ناكام بزنيد، عصرانه اي، شامي، چيزي، هر چه باشد هر سه نفر غريب هستيد و جيره خوار اجنبي و خائن به ملت خودتان. اگر چه تو حسابت از آن دو نفر جداست، تو بيشتر قابل ترحم هستي تا نفرت، آنها با هوش تر و خبيث تر از تو هستند، تو درصد بلاهتت از آنها بيشتر است. يك زماني پاريس پاتوق شخصيت هاي خوشنام و انقلابيون موجه، مثل فرانتس فانون و دكتر شريعتي و از اين دست آدم ها بود، حالا شده محل نگه داري حشرات موذي و بيماري زا. حواست باشد كه پرزيدنت زپرتي سابق يادش نيايد كه تو چه بلايي سر مشاورش، موسوي گرمارودي آوردي و آبرويش را در روزنامه ها بردي، جرمش هم فقط مشاور بودنش بود. همين! آخر تو آن موقع هنوز برادر مخملباف بودي و خانه تكاني روحي و از اين شامورتي بازي ها نكرده بودي. خلاصه حواست جمع باشد، تو پيش آنها هنوز چريك نوجواني.

چند هفته پيش، يكي از روزنامه ها عكس حسين قدياني را انداخته بودند كه سرش باندپيچي شده بود. حسين، پسر اكبر شهيد اكبر قدياني. تو او را خوب مي شناختي، بعد از شهادتش دوتايي برايش مطلبي در همين روزنامه كيهان نوشتيم.همان طور كه شهيد حسن جعفربيگلو و شهيد حبيب غني پور را مي شناختي. اگر يادت باشد وقتي حسين به دنيا آمد شهيد اكبر در حوزه چه قدر خوشحالي كرد. شيريني داد. بعد هم رفت جبهه و شهيد شد. حالا پسر او را طرفداران همان كسي كه نمايندگي اش را در فرانسه يدك مي كشي، مضروب كرده اند. البته مي دانم كه براي تو مهم نيست، براي اين كه از آن طرفي خانه تكاني روحي كرده اي. باز هم فرزندان اصيل اين ملت را مي كشند. خانه خدا را به آتش مي كشند، دروغ مي گويند گردن كلفتي مي كنند، قانون را قبول نمي كنند، در خيابان هاي تهران عربده كشي مي كنند و دقيقا مثل رفتار آن پرزيدنت ناكام و چريك هميشه در حجله! البته، خيلي مهم نيست. اين انقلاب از جنس اقيانوس است كه هراز چندگاهي اجساد متعفن، مردار و خس و خاشاك ها را به ساحل مي ريزد. اين انقلاب و اين ملت، نجاست و پلشتي را برنمي تابند، مدام درحال بازسازي و پاك سازي خود هستند.... و اما چند هفته پيش رفته بودي پارلمان اروپا و محمل بافته بودي. گفته اي كه تو نماينده ملت ايراني و از طرف آنها حرف مي زني، آقاپسر! اين نمايندگي را كي به تو داده؟ بازهم دستخوش توهم شده اي و ياوه مي بافي و به مردم ايران توهين مي كني. داري از آن حرف هاي بامزه مي زني. بله، بخشي از مردم به نتيجه انتخابات اعتراض داشتند، خواسته و يا ناخواسته در تهران پايشان به چند خيابان كشيده شد، نامزد ناكام با كمك رسانه هاي دشمن بر آتش كينه دميدند و برادركشي راه انداختند، اما همين كه درصد بالايي از همان جمعيت معترض، متوجه شدند كه پاي اجنبي در ميان است و بوي توطئه از ديگ پلو انگليسي ها بلند مي شود، هوشيارانه دست از اعتراض كشيدند و همه چيز را به قانون واگذار كردند. تو فكر كردي همه آن معترضين برانداز بودند! زبانت را گاز بگير بچه! آنها فقط فريب تبليغات شيطاني را خوردند. بسياري از آنها پاره تن اين ملت و عزيزان اين نظام هستند، جوانان پراحساسي اند كه داشتند اعتراض مي كردند، اما آنها وطن فروش نبودند و نيستند، حاضر نمي شوند نوكر بيگانه باشند. مرافعه اي بود كه پيش آمد و تمام شد تو ديگر نمي خواهد گلويت را جر بدهي.

تو هنوز ملت ايران را نشناختي. چون فكر مي كني فاميلت مخملباف است، پس مي تواني انقلاب مخملي در ايران راه بياندازي! همان انقلاب مخملي كه در قالب خانه تكاني روحي در خودت راه انداختي آبرو را خوردي و غيرت را قي كردي! مي نشيني جلوي دوربين هاي تلويزيون، ادا در مي آوري، يك بار با دو دستت جلوي دهانت را مي گيري، بعد جلوي چشمهايت، بعد گوش هايت، بعد... اين مسخره بازي ها چي است كه مي كني، حركاتت من را ياد داستان عنتري كه لوطي اش مرد انداخت، چقدر بهت مي دهند كه آن طور روي دست هايت راه مي روي، پشتك مي زني وجاي دوست و دشمن را نشان مي دهي؟ بگذار آخر سر حرف دلم را بزنم، من نمي توانم از تو متنفر باشم، ما با هم رفيق بوديم، نان و نمك خورديم، به خودت دقت كن، به صورتت نگاه كن. هنوز اندوه لابه لاي خطوط چهره ات موج مي زند. تو غمگيني، هميشه غمگيني و من دوست ندارم تو را اين طور ببينم. اين دادوفريادها را هم به حساب برادر بزرگتري بگذار كه از رفتار برادر كوچك ترش دل شكسته و عصباني است. اين طور پل ها را پشت سرت خراب نكن، برگرد بيا و دلخوري هايت را هم با خودت بيار، تو فرزند اين ملتي، اگرچه لجوج و يكدنده اي. با اين حال دل به اجنبي نبند، بيا و به ملت خودت ملحق شو.»
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 2:21  توسط شهید سعید امامی  | 
می خواستم از این طریق کمال سپاس و تشکر خود را از رئیس جمهور سابق و مسئول بنیاد باران لا حق که همچون باران رحمتی بر سر ما ریخته و ما را از فاجعه ای الیم و خطری عظیم با خبر نمودند داشته باشم .

از این همه آگاهی که نصیبمان شده شور و شعفی در جان ما پدید آمده که نمی دانیم با کدام زبان از این مرد قدردانی کنیم , هر چه گشتیم البته زبانی بهتر از زبان انگلیسی با لهجه آمریکایی ( منظور همان زبانی است که پرزیدنت بوش با آن مکالمه می نمایند ) پیدا نکردیم .

واقعا یک مقدار فکر کنید , ببینید زبانم لال فاجعه ای از این بالاتر می شود که در کشور ما کسی صلاحیت ورود به مجلس را نداشته باشد ؟ آخر چرا ؟؟؟ آیا جامعه دزدان ما لیاقت اینکه حتی یک نماینده در مجلس داشته باشند ندارند ؟ صنف اراذل و اوباش که این روزها خبرشان در بورس است چطور ؟؟ محبوب تر و با آبروتر از تشکل مفسدان اقتصادی شما کسی را سراغ دارید ؟ رواست که حتی یک نماینده پیزوری از این تشکل محترم در مجلس نباشد ؟؟؟

حالا همه این مصائب به کنار , آنچه که ما از آن بی خبر بودیم و جناب خاتمی با اطلاع رسانی دقیق و به موقع خود مانند باران خنکی به وجودمان پاشید و از سوختن بیش از پیش ما جلوگیری کرد , تاکید شورای نگهبان بر جلوگیری از ورود کسانی بود که التزام عملی به اسلام نداشتند .

واویلا از این همه مصیبت ! حالا دزدان , اراذل و اوباش و مفسدان اقتصادی و سکولارهای فی سبیل الله را بی خیال , با منافقین چه کنیم ؟ ما زنده باشیم و کسانی که در زبان از اسلام می گویند و در عمل هر کاری که دلشان می خواهد سالوسانه انجام می دهند وارد مجلس نشوند ؟ !

آخه این منافقها مگه آدم نیستن ؟ در کشور حق نظر و رای ندارند ؟

به هر تقدیر نظر به فجایع صورت گرفته و برای نجات ملی چند پیشنهاد مطرح می شود که باید فی الفور به آن جامه عمل پوشاند :

1 _ تمام منافقین اصلاح طلب , ریز و درشت , خرد و کلان در اقدامی هماهنگ و اگر دسته جمعی باشد بهتر است بار سفر بسته و به ایتالیا عزیمت نموده و با نسوان آن دیار نه تنها مصافحه نموده بلکه بسیار محبت آمیز گفت و گوی تمدن ها نمایند . ( توضیح ضروری : لازم است از هرگونه تصویربرداری جلوگیری شود زیرا اگر اشتباهی صورت گرفت و خواستید آن را تکذیب کنید این تصویربرداری یک مقدار مشکل ایجاد میکند .

2 _ این پیشنهاد به دلیل کارایی بیش از حد و غیر اخلاقی بودن سانسور میشود .

3 _ عجالتا با التماس از محضر تولیت آستان کاخ سفید جناب بوش عزیز درخواست نموده تا با اشاره ای روادید حضور در آن دیار را صادر کرده و سرسپردگان ایالات متحده به شرف حضور و پابوسی با این کاخ سفیدتر از برف نائل شده و به جای هفت دور , هفتاد دور , دور آن کعبه عشق طواف کرده و با لبیک به بوش بزرگ از وی تقاضای نابودی شورای نگهبان را داشته باشند .

4 و آخر _ اگر این موارد میسر نشد به کوچولوهای اصلاح طلب دستور داده شود تا سریعا به بهانه پاسداشت هولوکاست جشنی ترتیب داده و به جای خانم معتمدآریا از خانم آنجلیناجولی به عنوان مجری استفاده کرده و بعد با دعوت از جناب گفتگوی تمدنها آنجلینا با ایشان گپ و گفتگوی شاعرانه ای داشته و از جناب گفتگوی تمدنها تقاضای فال نماید .

حکما این شعر حافظ هم خوانده شود خیلی شگون دارد :

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم

زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم

گر قصد جفا داری اینک من و اینک سر

وز راه وفاداری جان در قدمت ریزم

 

درود خدا به روح پاک و مطهر شهید سعید امامی , راهش ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 19:29  توسط شهید سعید امامی  | 
نکاتی در باب میهمانی جشن تولد ملکه بریتانیا در سفارت انگلیس واقع در چهارراه استانبول :

1 _ انگلیسی جماعت به شدت اقتصادی فکر می کند ! اگر یک ریال در جایی خرج کند باید به قاعده یک میلیون از آنجا برداشت نماید ! چه جوریش را نمی دانیم که اگر میدانستیم ما هم بریتانیایی بودیم ! حالا حساب کنید سفارت فخیمه برای 1300 دین فروش تدارک دیده و حداقل برای هر میهمان بیست هزار تومان خرج کرده ! حال باید این میهمانان محترم چقدر سواری بدهند تا بر مبنای انگلیسی ها حسابشان صاف بشود ؟ و چقدر باید دوشیده شوند تا انگلستان یقین کند پولی که سرمایه گذاری کرده هدر نرفته ؟

2 _ اینکه در مملکت ما حشرات الارضی هستند که به مجرد دعوت سفارت فخیمه کفش و کراوات و کلاه می کنند و آرایشگاه وقت می گیرند و خودشان را زجر کش می کنند که به سفارت دعوت شده اند و به عالم و آدم پز می دهند که داخل آدم شده اند قابل انکار نیست و مایه سر افکندگی و خجالت ایرانی جماعت است و کاریش نمی شود کرد .

اینکه مجبوریم تخم و ترکه انگلیسی های استعمارگر , نژادپرست , آدمکش را هم به عنوان کادر دیپلماتیک در ایران تحمل کنیم هم حرفی است اما اینکه چرا دست انگلیسی جماعت در ایران آنقدر باز باشد که کارناوال دین فروشی و خیانت راه بیندازد و یک در میلیون خائنان و ندید بدید های حرام خور مملکت را به رخ ما و جهانیان بکشد که یعنی ما هنوز امثال تقی زاده ها و قوام السلطنه ها و میرزا آقاخان نوری ها را در مملکت شما داریم .

این سوالی است که باید از وزارت خارجه دولت اصولگرا پرسید !!!

وقتی دولت روباه پیر ( انگلیس ) اجازه دفن شهدای گمنام در سفارت ایران در لندن را نمی دهد چه معنایی دارد که سفارت انگلیس اجازه برگزاری چنین میهمانی مفتضحی را داشته باشد ؟ میهمانی که تنها ثمره اش تحقیر ایرانی جماعت است و شناسایی و جذب خائنان به مملکت !

3 _ اگر ما یک وزارت خارجه انقلابی و قاطع داشتیم سفارت انگلیس و سفیر متبوع آن در خواب هم جرات برگزاری میهمانی این چنینی را پیدا نمی کردند ! حیف که باید در حسرت یک وزارت خارجه قاطع و انقلابی بمیریم و نا کام از این دنیا برویم !!!

4 _ از قدیم گفته اند به مرده که رو بدهی بلند می شود و ادعای کفن اطلس و حریر می کند ! قرار است سفیر انگلیس در ایران مراتب اعتراض خود را به تجمع دانشجویان ایرانی در مقابل سفارتخانه به دولت ابلاغ کرده و وزارت خارجه انگلیس با فراخواندن سفیر ایران در لندن حال وزارت خارجه ایران را بگیرد ! واقعا اگر وزارت خارجه با قاطعیت انقلابی با استعمار پیر انگلستان و عوامل داخلیش برخورد می کردند دولت نژاد پرست انگلیس جرات چنین اغلاطی می نمود ؟

5 _ ای کاش یکی به غیرت و عقلانیت احمد متوسلیان وزیر امور خارجه میشد تا دنیا بفهمد تفکر امام خمینی (ره) یعنی چه ؟!!!

 

خاتمی طی سفری به ایتالیا با چند خانم جوان و پیر دست داد !

در خصوص همین اقدام دیدگاهها و نظرات مختلفی ارائه شده است از جمله :

دفتر خاتمی : از آنجا که معلوم گشت ان الاهداف تبرر الوسائل و من باب اکل میته و جواز تصرف محدود یدی در اجنبیه و تنگی جا و زیادی ازدحام , لذا شد آنچه شد !

مومنین : خوب شد این اقدام دردوران حکومت خاتمی روی نداد و گرنه حامیان ایشان در راستای تبعیت در خیابانها ( استریپ تیز ) می کردند !

دیدگاه فساق : ایول به خاتمی ! ایول به سلیقه ! بابا دمت گرم ! تو که خودی هستی شیطون !!!

علمای دوم خرداد : اگر ثابت شود که حضرت آیت الله خاتمی به منظور هدایت باطنی و انتقال امواج معنویت و تصرف معنوی در اجنبیه چنین کرده آنگاه مخالفان بی تقوای خاتمی در پیشگاه خداوند چه پاسخی خواهند داشت ؟

دیدگاه دختران رای اولی حامی دوم خرداد و صندلی پر کن های تجمعات جبهه مشارکت : یالا یالا ! ما هم می خوایم یالا !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 19:43  توسط شهید سعید امامی  | 
من به ضیافت عاشقانه معشوقی رفته بودم که چشمانش قبله گاه یاس های سرزمین سپید است , رخسار دل انگیزی که خورشید قلبم تنها میل به طلوع و غروب در آسمان بیکران او دارد , همان دلبری که کلامش ماوای غزلواره های شوریده حال آسمانی است .

در حسینیه امام خمینی ( ره ) در حالی که چشم به عقربه های ساعت دوخته بودم و سنگینی غم های دوران هجران را به یاد می آوردم آقا وارد شد ....... و از این لحظه به بعد واژگان پریشان واژه نامه نای تفسیر احساس بلند مرا ندارند , اشکهای شوق انگیز عقده گشایی می کنند و گونه هایم را غسل عشق می بخشند .

و چه تصویر زیبایی بود , مولایم متین , با حیا و با همان لبخندهای صمیمانه اش زیر عکس امام خمینی ( ره ) ما را به نظاره نشسته بود .

آقا شروع به سخن گفتن می کند و من با نفسهای گرمش جان می گیرم , با لبخند دلبرش طراوت , با نگاه آتشینش عشق , با کلام نافذش معرفت , با وجود نازنینش وجود و با رخسار دلربایش نور , سراپا گوش شده ام و عشق را با تمام وجودم حس می کنم , می خواهم از جا برخیزم و از شعرهای لحظه های تنهایی ام با او بگویم , اما افسوس که در رسم عشقبازی در حضور معشوق سخن گفتن خطاست , چون در محضر عشق نگاه معشوق ما را بس است .

می خواهم به آقا بگویم که من هستم عاشق دیوانه , دلداده دلخسته , دلخسته دلبسته , دلبسته شکسته , می خواهم فریاد بر آورم که خط و خال و ابروان عشق های زمینی ارزانی دنیا پرستان , ما را کرشمه چشمان سید علی بس است .

تا به خود می آیم لحظه تلخ وداع فرا می رسد , اما چنان مست شده ام که تا زنده ام سرمست از این مستی ام .

همواره با خود میگفتم اگر بار دیگر به دیدار پیر عشق نایل شوم چه خواهم کرد و دوستان همدرد را چگونه یاد کنم اما به قول سعدی شیراز ((( به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم , دامنی پر کنم هدیه اصحاب را , چون برسیدم بوی گل چنان مستم کرد که دامنم از دست برفت )))

و سخن آخر اینکه :

عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش است

عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 22:13  توسط شهید سعید امامی  | 
به واسطه عالم گیر شدن شهرت مجموعه تلویزیونی ( نرگس ) جدیدترین دست پخت سیما و تاثیرات عمیق آن بر قاطبه مخاطبین لازم دیده شد تا میان جریانها و احزاب سیاسی مملکت و شخصیتهای این مجموعه یک بررسی تطبیقی انجام شود که شد ! این هم نتیجه اش :

نرگس = مردم همیشه در صحنه ( واقعا چه کسی را در مملکت این قدر مومن , با نماز , خوب و فداکار و با گذشت و عاقبت به خیر می شناسید ؟ جز امت حزب الله ! )

شوکت = ضد انقلاب خارجی و داخلی ( مجموعه بدی ها , شرارت ذاتی , داشتن تعدادی مزدور و از همه مهمتر داشتن زن اضافه !!! )

بهروز = جبهه اصلاحات ( فریب خورده , بی اراده , گمراه کننده دختران جوان , عاقبت نا معلوم , بی تربیت ! )

نسرین = هوادار جبهه اصلاحات ( آرزو بر باد رفته , اغفال شده , مایوس فعلی و خودسر قبلی , مغرور و نفرت آور ! تولید کننده درد سر برای نرگس یا همان امت حزب الله )

بهار = میوه اصلاحات یا همان جامعه مدنی !!!

احسان = اصول گرایان ( این یکی امکان توضیح ندارد ! خواننده باید عاقل باشد )

سمانه = جمعیت ایثارگران ( مظهر وفاداری و رفاقت تا پای مرگ )

عموی نرگس = جامعه روحانیت ( ریش سفید , مورد احترام , مثبت و منفعل ! بی تاثیر یا کم تاثیر )

اعظم = مجمع روحانیون ( کم و بیش قابل تحمل , گاهی مظلوم و گاهی ظالم , صاحب هوو )

فروغ = حزب اعتماد ملی ( هووی مجمع روحانیون )

ابراهیمی = سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ( کار چاق کن , پادو , قدرت طلب , نیمه مخفی , شبه تروریست )

پدر نرگس = حزب موتلفه ( بدون نقش و تاثیر , خدا هر دوتایشان را رحمت کند )

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 17:24  توسط شهید سعید امامی  | 
آیا تا به حال دیوونه دیدید ؟ اصلا میدونید دیوونه به کی میگن ؟ یا اینکه دیوونه حسین ( ع ) کیه ؟

چند روز پیش به اتفاق دوستان از سر دیوونگی به سمت سعادت آباد راه افتادیم . آخر خیابان تازه فهمیدیم چقدر سعادت داشتیم که بیایم و دیوونه دیوونه حسین ( ع ) بشیم .

سرم را بلند کردم , روی تابلو نوشته بود بیمارستان اعصاب و روان سعادت آباد , آیا تا به حال اونجا رفتی ؟

خیلی بهم بر خورد , مثل اینکه بهم فحش داده باشن , غیرتم به جوش اومده بود , نمی دونم چرا ؟ شاید تحمل این بیمارستان برام سخت بود , شاید باید روی آن تابلو می نوشتند بهشت خدا یا منزلگاه شهیدان زنده یا شاید هم عرش خدا روی زمین .

وقتی شنیدم منصوری اون جانباز سر افراز میگفت : ( برای دینم رفتم , برای مردم رفتم ) , نه هوشی در سر بود و نه عقلی تا بفهمم که این مردترین مردان چه می گوید ؟ وقتی میگفت انشاالله آقا بیاد , مثل این بود که معنای تازه ای از مهدویت زنده شده , یا مثل این بود که مهدی ( عج ) آماده ظهور بود , خون تازه ای در رگهایم جریان پیدا میکرد و معنای انتظار را می فهمیدم .

باور نمیکنید که چقدر دردناک بود وقتی که از جانبازی با آن همه جراحتی که بر او وارد شده بود پرسیدم که چرا رفتی ؟ و او گفت برای دینم رفتم و باز هم میروم چون فرمان امامه . وقتی یکی از این بهشتی ها میگفت وظیفه ام را تشخیص و انجام دادم از خودم پرسیدم راستی وظیفه ما چیست ؟ فرمان ما چیست ؟ نکند امام عصر در غربت صدایش بی لبیک بماند .

چقدر سوزناک می خواند محمد علی مهدی زاده اهل قم , همون بسیجی عارف و شهید زنده : خدایا اینجا کجاست ؟

من داستان اصحاب کهف رو شنیده بودم که وقتی فهمیدند پولشون دیگه ارزشی نداره از خدا خواستند مرگشون رو برسونه , مبادا این بچه ها مثل زهرا ( س ) دعای : ( عجل وفاتی ) بخوانند .

مبادا خانواده هایشان احساس حقارت کنند , هیچوقت یادم نمیره اون جانبازی رو که تعریف میکرد تو میدان ولی عصر ( عج ) از خانمی پرسیده بود : خانم شما چرا اینقدر شلوارت کوتاهه ؟ خانمه هم گفته بود : احمق بی شعور متحجر این ترقی و پیشرفته به این میگن کلاس و تمدن . راستی اگر بی حجابی و برهنگی تمدن و کلاس دارد پس حیوانات متمدن ترین و با کلاس ترین مخلوقات خدا هستند . خلاصه اینکه اون جانباز به تشنج افتاده بود و با برخورد بد پلیس مواجه شده بود ( لازم به ذکره که با اون خانم متمدن و با کلاس و مامور خاطی نیروی انتظامی شدیدا برخورد بعمل اومد تا برای هرزه های بی حجاب درس عبرت بشه )

راستی رفقا اینها چه کسانی هستند ؟ کلید ترقی ما ؟ سند پست و مقام ما ؟ سند غیرت امت حزب الله ؟ آدمهایی که فقط به درد بستری شدن در بیمارستانها میخورند ؟

مگر نه اینکه هنوز که هنوز است در دانشگاههای ایران عده ای رشته باستانشناسی می خوانند تا استخوانهای پوسیده سربازان هخامنشی و سلجوقی و مغولان را کشف کنند ؟ ولی مگه این بچه ها سند زنده انقلاب نیستند ؟ مگر اینها واسطه نان و آب پشت میز نشینها نیستند ؟ پس چرا باید زیر آوار فراموشی دفن شوند ؟ مگر ما به شهدا بدهکار نیستیم ؟ باور نمیکنید وقتی یکی از این جانبازان بزرگوار بهم گفت : اخوی با انقلابی که به دست شما سپردیم چه کردید ؟ خدا شاهده که از خدا طلب مرگ کردم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 23:52  توسط شهید سعید امامی 

*
*
*
*
*
*
*
حزب فقط حزب علی , رهبرفقط سیدعلی