|
من به ضیافت عاشقانه معشوقی رفته بودم که چشمانش قبله گاه یاس های سرزمین سپید است , رخسار دل انگیزی که خورشید قلبم تنها میل به طلوع و غروب در آسمان بیکران او دارد , همان دلبری که کلامش ماوای غزلواره های شوریده حال آسمانی است .
در حسینیه امام خمینی ( ره ) در حالی که چشم به عقربه های ساعت دوخته بودم و سنگینی غم های دوران هجران را به یاد می آوردم آقا وارد شد ....... و از این لحظه به بعد واژگان پریشان واژه نامه نای تفسیر احساس بلند مرا ندارند , اشکهای شوق انگیز عقده گشایی می کنند و گونه هایم را غسل عشق می بخشند . و چه تصویر زیبایی بود , مولایم متین , با حیا و با همان لبخندهای صمیمانه اش زیر عکس امام خمینی ( ره ) ما را به نظاره نشسته بود . آقا شروع به سخن گفتن می کند و من با نفسهای گرمش جان می گیرم , با لبخند دلبرش طراوت , با نگاه آتشینش عشق , با کلام نافذش معرفت , با وجود نازنینش وجود و با رخسار دلربایش نور , سراپا گوش شده ام و عشق را با تمام وجودم حس می کنم , می خواهم از جا برخیزم و از شعرهای لحظه های تنهایی ام با او بگویم , اما افسوس که در رسم عشقبازی در حضور معشوق سخن گفتن خطاست , چون در محضر عشق نگاه معشوق ما را بس است . می خواهم به آقا بگویم که من هستم عاشق دیوانه , دلداده دلخسته , دلخسته دلبسته , دلبسته شکسته , می خواهم فریاد بر آورم که خط و خال و ابروان عشق های زمینی ارزانی دنیا پرستان , ما را کرشمه چشمان سید علی بس است . تا به خود می آیم لحظه تلخ وداع فرا می رسد , اما چنان مست شده ام که تا زنده ام سرمست از این مستی ام . همواره با خود میگفتم اگر بار دیگر به دیدار پیر عشق نایل شوم چه خواهم کرد و دوستان همدرد را چگونه یاد کنم اما به قول سعدی شیراز ((( به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم , دامنی پر کنم هدیه اصحاب را , چون برسیدم بوی گل چنان مستم کرد که دامنم از دست برفت ))) و سخن آخر اینکه : عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش است عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 22:13  توسط شهید سعید امامی
|
|
|