|
بهار , فصل وصل آوینی به حضرت یار
برای نوشتن درباره شهید آوینی , بهتر آن دیدم که پای را از گلیم ادب و حریم اعتدال بیرون نبرم و (راوی فتح) را با قلم خودش روایت کنم , نازنین مردی که خورشید وجودش جز در شفق خون خویش غروب نکرد و این همه از برای آن بود که سید با عدم بیگانه بود , از قدمش حرکت می بارید و از قلمش برکت . درد را نه فقط می شناخت که چون یک مرد با درد دست و پنجه نرم میکرد . پرستویی بود که دیگر روایت پرواز پرستوها ارضایش نمیکرد , لاجرم پر کشید و به فکه رفت . شد طائف (خدای خانه) و ما از تماشای این حج سرخ فهمیدیم که در باغ شهادت باز , باز است .از حنجره آوینی صدای محزونی بیرون می تراوید , که گویی غم قرنها شیعه بودن را در دل خود پنهان کرده بود از همین رو نه عجب که صدای سید , قلعه قلب هر عاشقی را فتح کرده بود . ولی آقا مرتضی را از نوشته هایش هم می توان شناخت . گر چه از آثار او مقدار قلیلی سهم ما شده است اما همین اندازه هم نشان می دهد که او از کلمه , کمال می باراند و از جمله , جمال . دستت را میگرفت و تو را به سوی دوست می کشاند , آخر (خود) جایی در صحیفه او نداشت . صفحه سینه اش را پر از (خدا) کرده بود او مرد معارف بود و دعا و نیایش نه تعارف و ادعا و نمایش . اهل تفکر بود نه تکبر , عاشقانه می اندیشید , راضی نبود به هر قیمتی زنده بماند , به بالاترین قیمت مرد . شد ( شهید ) و شهید وقتی زندگی از سر میگیرد که می میرد .بارها از خود پرسیده ام , ( آوینی اگر زنده بود به کدام اندیشه و خط و گروه گرایش نشان می داد ؟ ) ... و امروز پی بردم که چه پرسش بیهوده ای است این سوال . چرا که با مراجعه به آثار سید شهیدان اهل قلم می توان پی برد که او زنده است , وتنها باید دید که کدام اندیشه و گروه , به این شهید گرایش نشان می دهند .انصاف این است که از میان اغیار نمی توان یاری برای این شهید بزرگوار جستجو کرد . چرا که هنر به جای مانده از او , بهترین معرف برای شناخت دوستان و دشمنان آقا مرتضی است .در هر حال خدایش رحمت کند , بی زنگار آینه ای بود .گوشه هایی از نوشته های شهید آوینی :که بودند آنان که گروه گروه در خرمشهر زیر شنی تانکهای روسی له شدند و با نارنجکهای اسرائیلی تکه تکه شدند و در هر قدم از هر کوچه شهر شهیدی دادند تا نام ( شیعه ) را مترادف با معنای ( مرد ) نگاه دارند و حدیث (( سلمان منا اهل البیت )) را درباره فرزندان ( سلمان فارسی ) تعبیر کردند , که بودند آنان که در ایستگاه هفت و دوازده ذوالفقاریه جنگیدند تا آبادان , ((( عبادان ))) نشود , که بودند آنان که رنگ سرخ خونشان بر فراز مسجد جامع سوسنگرد ماند , که بودند آنان که هویزه را کربلا کردند ؟ اگر اینان نبودند , اکنون آیا چیزی از میراث انقلاب بر جای مانده بود که حالا آقایان میراث خواران خوش نشین دیار غرب و وابستگان داخلی استکبار و خود باختگان مرعوب مدینه غرب , رجالگان و زنار بستگان دیار (( مایکل جکسون )) و شیفتگان جزایر ناتورالیستها و مداحان پروستریکای مفلوک شوروی مفلوک تر و نوچه های کمر بسته بوش قداره بند ( پدر بوش فعلی ) و بزمجه های از ترس رعد و برق به سوراخ خزیده ..... بر سر تقسیم آن با ما که همه جان و مال فرزندان پدران و مادران خویش را به مسلخ عشق بردیم تا ولایت فقیه باقی بماند , به جدال بر خیزند ؟ کدام جدال ؟ اگر این پهلوان پنبه های جبان فضای داخلی میان سطور نشریات نشخوارگر جریده های فرنگیان , اهل نبرد بودند حداقل یکی از آنها را در طول این هشت سال , و لااقل یکی از خطوط آرم پشت جبهه می دیدیم که ندیدیم .قطارها دو کوهه را فراموش کرده اند و حتی برای سلامی هم نمی ایستند , بی رحمانه می گذرند . اما شهدا انسی دارند با دوکوهه که مپرس . با ذره ذره خاکش , با زمینهایش , با دیوارهایش , با ساختمانهایش , با همه آنچه در چشم ما هیچ نمی آید . میگویی نه ؟ از حوض روبروی ((( حسینیه حاج همت ))) بپرس که همه شهدای دوکوهه با آب آن وضو ساخته اند .کربلا ما را به خود فرا می خواند و دل های مشتاق همچون کبوتران جلد حرم در هوای کربلا پر می کشند . گوش کن !!! به ندای دلت گوش کن که حسین حسین می کند و اگر تو کربلایی هستی و سینه ات فراخنای آسمان کربلاست و تنت قفل تنگ نام و ننگ و خور و خواب را نمی پذیرد به قبله گاه جبهه رو کن و اگر نه , بمان و ننگ ماندن را بپذیر و بدان که آب مانده را سراب می خوانند .شادی روح بزرگوارش صلوات هدیه کنید .
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 13:20  توسط شهید سعید امامی
|
|
|